دخترونه

خرید بک لینک
373 گر می نکند لبم بیانت سر می گوید به گوش جانت گر لب ز سلام تو خموش است بس هم سخن است با نهایت تن از تو همی کند کرانه جان بگرفته است در میانت صورت اگرت چو تیر انداخت جانش بکشید چون کمانت هرچ از تو نهان کند بگوید در گوش ضمیر رازدانت این دم اگر از میان برونی بازآرد دل کمرکشانت در باطن کرده خاص خاصت در ظاهر کرده امتحانت خامش که چو در تو این غم انداخت بس باشد این کشش نشانت 374 پرسید کسی که ره کدامست گفتم کاین راه ترک کامست ای عاشق شاه دان که راهت در جست رضای آن همامست چون کام و مراد دوست جویی پس جست مراد خود حرامست شد جمله روح عشق محبوب کاین عشق صوامع کرامست کم از سر کوه نیست عشقش ما را سر کوه این تمامست غاری که در اوست یار عشقست جان را ز جمال او نظامست هر چت که صفا دهد صوابست تعیین بنمی کنم کدامست خامش کن و پیر عشق را باش کاندر دو جهان تو را امامست 375 مر عاشق را ز ره چه بیمست چون همره عاشق آن قدیمست از رفتن جان چه خوف باشد او را که خدای جان ندیمست اندر سفرست لیک چون مه در طلعت خوب خود مقیمست کی منتظر نسیم باشد آن کس که سبکتر از نسیمست عشق و عاشق یکی ست ای جان تا ظن نبری که آن دو نیمست چون گشت درست عشق عاشق هم منعم خویش و هم نعیمست او در طلب چنین درستی در پیش سهیل چون ادیمست چون رفت در این طلب به دریا دری ست اگر چه او یتیمست ای دیده کرم ز شمس تبریز مر حاتم را مگو کریمست 376 امروز جنون نو رسیده ست زنجیر هزار دل کشیده ست امروز ز کندهای ابلوج پهلوی جوال ها دریده ست باز آن بدوی به هجده ای قلب آن یوسف حسن را خریده ست جان ها همه شب به عز و اقبال در نرگس و یاسمن چریده ست تا لاجرم از بگاه هر جان چالاک و لطیف و برجهیده ست امروز بنفشه زار و لاله از سنگ و کلوخ بردمیده ست بشکفت درخت در زمستان در بهمن میوه ها پزیده ست گویی که خدای عالمی نو در عالم کهنه آفریده ست ای عارف عاشق این غزل گو کت عشق ز عاشقان گزیده ست بر چهره چون زر تو گازیست آن سیمبرت مگر گزیده ست شاید که نوازد آن دلی را کاندر غم او بسی طپیده ست
دخترونه...

ما را در سایت دخترونه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: tannaz بازدید: 175 تاريخ: شنبه 4 خرداد 1392 ساعت: 2:50

این جا شکریست بی نهایت این جا سر وقت پایداریست خاموش کن ای دل و مپندار کو را حدیست یا کناریست 370 آمد رمضان و عید با ماست قفل آمد و آن کلید با ماست بربست دهان و دیده بگشاد وان نور که دیده دید با ماست آمد رمضان به خدمت دل وان کش که دل آفرید با ماست در روزه اگر پدید شد رنج گنج دل ناپدید با ماست کردیم ز روزه جان و دل پاک هر چند تن پلید با ماست روزه به زبان حال گوید کم شو که همه مرید با ماست چون هست صلاح دین در این جمع منصور و ابایزید با ماست 371 گر جام سپهر زهرپیماست آن در لب عاشقان چو حلواست زین واقعه گر ز جای رفتی از جای برو که جای این جاست مگریز ز سوز عشق زیرا جز آتش عشق دود و سوداست دودت نپزد کند سیاهت در پختنت آتشست کاستاست پروانه که گرد دود گردد دودآلودست و خام و رسواست از خانه و مان به یاد ناید آن را که چنین سفر مهیاست از شهر مگو که در بیابان موسیست رفیق من و سلواست صحبت چه کنی که در سقیمی هر لحظه طبیب تو مسیحاست دلتنگ خوشم که در فراخی هر مسخره را رهست و گنجاست چون خانه دل ز غم شود تنگ در وی شه دلنواز تنهاست دل تنگ بود جز او نگنجد تنگی دلم امان و غوغاست دندان عدو ز ترس کندست پس روترشی رهایی ماست خاموش که بحر اگر ترش روست هم معدن گوهرست و دریاست 372 من سر نخورم که سر گران ست پاچه نخورم که استخوان ست بریان نخورم که هم زیان ست من نور خورم که قوت جان ست من سر نخوهم که باکلاهند من زر نخوهم که بازخواهند من خر نخوهم که بند کاهند من کبک خورم که صید شاهند بالا نپرم نه لک لکم من کس را نگزم که نی سگم من لنگی نکنم نه بدتکم من که عاشق روی ایبکم من ترشی نکنم نه سرکه ام من پرنم نشوم نه برکه ام من سرکش نشوم نه عکه ام من قانع بزیم که مکه ام من دستار مرا گرو نهادی یک کوزه مثلثم ندادی انصاف بده عوان نژادی ما را کم نیست هیچ شادی سالار دهی و خواجه ده آن باده که گفته ای به من ده ور دفع دهی تو و برون جه در کس زنان خویشتن نه من عشق خورم که خوشگوارست ذوق دهنست و نشو جان ست خوردم ز ثرید و پاچه یک چند از پاچه سر مرا زیانست زین پس سر پاچه نیست ما را ما را و کسی که اهل خوانست
دخترونه...

ما را در سایت دخترونه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: tannaz بازدید: 176 تاريخ: شنبه 4 خرداد 1392 ساعت: 2:50

شب خیز کنید ای حریفان شمعست و شراب و یار تنهاست 367 دل آمد و دی به گوش جان گفت ای نام تو این که می نتان گفت درنده آنک گفت پیدا سوزنده آنک در نهان گفت چه عذر و بهانه دارد ای جان آن کس که ز بی نشان نشان گفت گل داند و بلبل معربد رازی که میان گلستان گفت آن کس نه که از طریق تحصیل آموخت ز بانگ بلبلان گفت صیادی تیر غمزه ها را آن ابروهای چون کمان گفت صد گونه زبان زمین برآورد در پاسخ آن چه آسمان گفت ای عاشق آسمان قرین شو با او که حدیث نردبان گفت زان شاهد خانگی نشان کو هر کس سخنی ز خاندان گفت کو شعشعه های قرص خورشید هر سایه نشین ز سایه بان گفت با این همه گوش و هوش مستست زان چند سخن که این زبان گفت چون یافت زبان دو سه قراضه مشغول شد و به ترک کان گفت وز ننگ قراضه جان عاشق ترک بازار و این دکان گفت در گوشم گفت عشق بس کن خاموش کنم چو او چنان گفت 368 گویم سخن شکرنباتت یا قصه چشمه حیاتت رخ بر رخ من نهی بگویم کز بهر چه شاه کرد ماتت در خرمنت آتشی درانداخت کز خرمن خود دهد زکاتت سرسبز کند چو تره زارت تا بازخرد ز ترهاتت در آتش عشق چون خلیلی خوش باش که می دهد نجاتت عقلت شب قدر دید و صد عید کز عشق دریده شد براتت سوگند به سایه لطیفت سوگند نمی خورم به ذاتت در ذات تو کی رسند جان ها چون غرقه شدند در صفاتت چون جوی روان و ساجدت کرد تا پاک کند ز سیااتت از هر جهتی تو را بلا داد تا بازکشد به بی جهاتت گفتی که خمش کنم نکردی می خندد عشق بر ثباتت 369 در شهر شما یکی نگاریست کز وی دل و عقل بی قراریست هر نفسی را از او نصیبیست هر باغی را از او بهاریست در هر کویی از او فغانیست در هر راهی از او غباریست در هر گوشی از او سماعیست هر چشم از او در اعتباریست در کار شوید ای حریفان کاین جا ما را عظیم کاریست پنهان یاری به گوش من گفت کاین جا پنهان لطیف یاریست او بد که به این طریق می گفت کز تعبیه هاش دل نزاریست او بود رسول خویش و مرسل کان لهجه از آن شهریاریست نوحست و امان غرقگانست روحست و نهان و آشکاریست گرد ترشان مگرد زین پس چون پهلوی تو شکرنثاریست گرد شکران طبع کم گرد کان شهوت نیز برگذاریست
دخترونه...

ما را در سایت دخترونه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: tannaz بازدید: 157 تاريخ: شنبه 4 خرداد 1392 ساعت: 2:49

خمارش نشکنم الا به خز این شادی دل غمخوار مستست شفق وارم به هر صبحی به خون ر که در هر صبح آن خون خوار مستست مده پند و مبر خونم به گردن که چشم دلبر کین دار مستست چرا این خاک همچون طشت خون ست که چشم ساقی اسرار مستست 364 تا نقش خیال دوست با ماست ما را همه عمر خود تماشاست آن جا که وصال دوستانست والله که میان خانه صحراست وان جا که مراد دل برآید یک خار به از هزار خرماست چون بر سر کوی یار خسبیم بالین و لحاف ما ثریاست چون در سر زلف یار پیچیم اندر شب قدر قدر ما راست چون عکس جمال او بتابد کهسار و زمین حریر و دیباست از باد چو بوی او بپرسیم در باد صدای چنگ و سرناست بر خاک چو نام او نویسیم هر پاره خاک حور و حوراست بر آتش از او فسون بخوانیم زو آتش تیزاب سیماست قصه چه کنم که بر عدم نیز نامش چو بریم هستی افزاست آن نکته که عشق او در آن جاست پرمغزتر از هزار جوزاست وان لحظه که عشق روی بنمود این ها همه از میانه برخاست خامش که تمام ختم گشته ست کلی مراد حق تعالاست 365 می دان که زمانه نقش سوداست بیرون ز زمانه صورت ماست زیرا قفصی ست این زمانه بیرون همه کوه قاف و عنقاست جویی ست جهان و ما برونیم بر جوی فتاده سایه ماست این جا سر نکته ای ست مشکل این جا نبود ولیکن این جاست جز در رخ جان مخند ای دل بی او همه خنده گریه افزاست آن دل نبود که باشد او تنگ زان روی که دل فراخ پهناست دل غم نخورد غذاش غم نیست طوطی ست دل و عجب شکرخاست مانند درخت سر قدم ساز زیرا که ره تو زیر و بالاست شاخ ار چه نظر به بیخ دارد کان قوت مغز او هم از پاست 366 دود دل ما نشان سوداست وان دود که از دلست پیداست هر موج که می زند دل از خون آن دل نبود مگر که دریاست بیگانه شدند آشنایان دل نیز به دشمنی چه برخاست هر سوی که عشق رخت بنهاد هر جا که ملامت ست آن جاست ما نگریزیم از این ملامت زیرا که قدیم خانه ماست در عشق حسد برند شاهان زان روی که عشق شمع دل هاست پا بر سر چرخ هفتمین نه کاین عشق به حجره های بالاست هشیار مباش زان که هشیار در مجلس عشق سخت رسواست میری مطلب که میر مجلس گر چشم ببسته ست بیناست این عشق هنوز زیر چادر این گرد سیاه بین که برخاست هر چند که زیر هفت پرده ست پیداست که سخت خوب و زیباست
دخترونه...

ما را در سایت دخترونه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: tannaz بازدید: 152 تاريخ: شنبه 4 خرداد 1392 ساعت: 2:49

خمارش نشکنم الا به خونم از این شادی دل غمخوار مستست شفق وارم به هر صبحی به خون در که در هر صبح آن خون خوار مستست مده پند و مبر خونم به گردن که چشم دلبر کین دار مستست چرا این خاک همچون طشت خون ست که چشم ساقی اسرار مستست 364 تا نقش خیال دوست با ماست ما را همه عمر خود تماشاست آن جا که وصال دوستانست والله که میان خانه صحراست وان جا که مراد دل برآید یک خار به از هزار خرماست چون بر سر کوی یار خسبیم بالین و لحاف ما ثریاست چون در سر زلف یار پیچیم اندر شب قدر قدر ما راست چون عکس جمال او بتابد کهسار و زمین حریر و دیباست از باد چو بوی او بپرسیم در باد صدای چنگ و سرناست بر خاک چو نام او نویسیم هر پاره خاک حور و حوراست بر آتش از او فسون بخوانیم زو آتش تیزاب سیماست قصه چه کنم که بر عدم نیز نامش چو بریم هستی افزاست آن نکته که عشق او در آن جاست پرمغزتر از هزار جوزاست وان لحظه که عشق روی بنمود این ها همه از میانه برخاست خامش که تمام ختم گشته ست کلی مراد حق تعالاست 365 می دان که زمانه نقش سوداست بیرون ز زمانه صورت ماست زیرا قفصی ست این زمانه بیرون همه کوه قاف و عنقاست جویی ست جهان و ما برونیم بر جوی فتاده سایه ماست این جا سر نکته ای ست مشکل این جا نبود ولیکن این جاست جز در رخ جان مخند ای دل بی او همه خنده گریه افزاست آن دل نبود که باشد او تنگ زان روی که دل فراخ پهناست دل غم نخورد غذاش غم نیست طوطی ست دل و عجب شکرخاست مانند درخت سر قدم ساز زیرا که ره تو زیر و بالاست شاخ ار چه نظر به بیخ دارد کان قوت مغز او هم از پاست 366 دود دل ما نشان سوداست وان دود که از دلست پیداست هر موج که می زند دل از خون آن دل نبود مگر که دریاست بیگانه شدند آشنایان دل نیز به دشمنی چه برخاست هر سوی که عشق رخت بنهاد هر جا که ملامت ست آن جاست ما نگریزیم از این ملامت زیرا که قدیم خانه ماست در عشق حسد برند شاهان زان روی که عشق شمع دل هاست پا بر سر چرخ هفتمین نه کاین عشق به حجره های بالاست هشیار مباش زان که هشیار در مجلس عشق سخت رسواست میری مطلب که میر مجلس گر چشم ببسته ست بیناست این عشق هنوز زیر چادر این گرد سیاه بین که برخاست هر چند که زیر هفت پرده ست پیداست که سخت خوب و زیباست
دخترونه...

ما را در سایت دخترونه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: tannaz بازدید: 194 تاريخ: شنبه 4 خرداد 1392 ساعت: 0:54

صفحه بندی